جلوي آينه
ايستاده ام و
در آن کسي را
مي بينم که
ظاهرا بايد
خودم باشم، يا
باشد.
مي خواهم خودم را
براي مهماني
زيبا کنم و
مثل هميشه
خوشگل و خوش
لباس باشم. در
مهماني همه هم
ديگر را مي
بينند و از
روي ظاهر و
قيافه قضاوت
مي کنند. دلم
مي خواهد مثل
آن زمان ها
شاداب و زيبا،
آماده براي
قضاوت ديگران
باشم.
اما سبکي
نشاط من ديگر
با من نيست. گويا چيزي
از من کم
شده...انگار با
خيلي از زن ها
فرق کرده ام،
انگار که با
خودم فرق کرده
ام... انگار يک
چيز ي که
هميشه شادابي
را در خودش
جاي مي داد
ديگر درمن
نيست. هرچه به
پيراهن آبي
گلدارم نگاه
مي کنم، هيچ
هماهنگي بين
رنگ هاي شاداب
آن و روح وشکل
خودم نمي
بينم. انگار
که رنگ ها مي خواهند
مرا به بازي
بگيرند و من
حوصله بازي
ندارم. چه
عجيب! و چه
ساده و پيش پا
افتاده است
اين عجيب
بودن! يعني
همين که احساس
غربت با گذشته
ام چيز خارق
العاده اي
نيست و برايم
عادي شده است...
درست مثل
تصوير الآن
خودم توي
آينه. برايم
عجيب است و در
عين حال ساده
و پيش پا
افتاده است هم
چهره ام و هم
عجيب بودن چهره
ام. شايد براي
اينکه در
زندگي ام عملي
تر است و
اينطوري با
همه غريبي اش
راحت ترم. چند
سال است براي
هر مهماني
لباسي خوش رنگ
و زيبا مي
خرم، اما وقتي
که مي خواهم
بپوشمش، مي
بينم که من آن زن
جواني که اين
پيراهن بهش مي
آمد نيستم .
مسئله سن من
نيست که چند
سالي بيشتر است...
چند سالي
گذشته، درست.
اما من هنوز
زياد تغيير
قيافه نداده
ام و اگر به
خاطر درگيري
هايم باآن زن
نبود...
ولي فقط
ظاهرا شبيه
زني هستم که
برايش لباس مي
خرم. اما من
ديگر او
نيستم. او
جايي در گذشته
مانده و با من
به زمان حال
نيامده، يعني
من نگذاشتم که
بيايد. آن زني
که در اين
لباسها پر از
عشوه هاي
طبيعي زنانه،
زيبا و شاداب و
دلفريب به نظر
مي آمد. من
خودم زنده به
گورش کردم...
آن زن، هميشه
زيبا بود.
عليرغم سن اش،
از بچگي، تا
نوجواني، تا
جواني و
هرچه سن اش
بالا مي رفت،
باز همان
معصوميت پر از
لطف و زيبايي
به همراهش
بود، و در
وجودش بود.
جايش چقدر توي
اين لباس خالي
است: پرگويي اش،
سادگي اش،
خنده هايش و
اطمينان اش به
زيبايي اش و
ايمان به
اينکه در دل
مردانه
جاي محکمي
دارد. ايمان
به زيبايي
هميشه زيبايي
مي آورد.
شايد تقصِير
من بود! او فقط
معصوم بود و
گناهش معصوميت
بيش از حدش
بود ... اين را
سالها بعد از
آن که
او را زنده به
خاک سپردم
فهميدم.
و حالا با هر
نگاه جدي در
آينه به خودم
اعتراف مي کنم
که دردناک
ترين خراش
زندگي رو ي
روحم، هم ضجه
هاي زندگي آن
زن بود، و هم
زنده به گور شدن
او. و باز با هر
نگاه طولاني
در آينده يادم
مي آيد که
بايد به
دیگران بگويم
که بدانند که
او مرده ... بايد
خودم باور کنم
که من فقط
خودم را از
دفن شدن زير بار
معصوميت زن
نجات داده ام.
لباسم
بدون جواهرات
کامل نيست و
باز به ياد ميراث
او مي افتم که
با خودش به
خاک سپردم و
دلم براي
صندوق
جواهراتش تنگ
مي شود
و همه
جواهرات
ظريفي که براي
آرايش ظاهرم
مي توانستم به
گردنم
بيندازم، ظرافت
شکننده ي آن
زيبايي چقدر
جايش روي من
خالي است.
همه اين
سالهايي که هر
روز رويش خاک
مي ريختم تا
بيشتر و بيشتر
در همان لحظه
از زمان دفنش
کنم، غافل از
آن که تا چه حد
در من رسوخ
کرده بوده.
رفتار لطيف زنانه
اش لطفي داشت
که بدون آن
خودم را لخت
احساس ميکنم و
جاي ملاحت او
در صورت و
گردن من خالي
است از وقتي
که او مرده ...
نمي دانم
دقيقا کي و تا
چه حد مرده،
از قيافه
واقعي ام که
هيچ حالتي از
رويا ندارد مي
فهمم که او دیگر
نیست. اما
گاهي اوقات
حسرت بودن او
چنان در دلم
جان مي گيرد
که انگار که زنده
هست.
من و آن زن
ماهها و ماهها
در کلنجار
زنده به گور
کردن او با هم
دست به گريبان
بوديم...حالا که
فکر مي کنم به
نظرم شايد
سالها طول
کشيده ...
روزي که مثل
همه روزها
داشت با شيون
مظلومانه اي
سينه اش را مي
خراشيد و
زارمي زد که
چطور همه
آرزوهايش مثل
همه بلورهايش
شکسته، همه
ابريشم هايش
پاره شده، مثل
پرده بکارت من
و ديگر به هيچ
کار ي نمي آيد.
همه طلاهايش
از اول مس
بوده و او نمي
دانسته ... و
چطور همه گنج
هايش بر باد
رفته... داشت
رنگ بدبيني و
بيهودگي به
همه دنيا مي
زد و مرا هم به
گريه مي انداخت
که چطور کسي
به او ترحم
نکرده. هنوز
هم نه يار، نه
پدر، نه مادر،
نه خواهر، نه
برادر، نه
خويش، نه
هيچکس و هيچ
کس، او را درک
نمي کند و درد
او را نمي
فهمد و اينکه
فقط من بودم
که او را مي
فهميدم. راست
مي گفت. همه راه
من بودم با او.
نه هيچکس
ديگر. کس
ديگري با ما
نبود. من او را
وقتي که
بلورهايش را
ذره ذره داشت
شکل مي داد
ديده بودم.
همه بلورهايش
را خودش صیقل
داده بود و
اطرافش قصري
از بلور ساخته
بود. بلورهايي
بس بي آلايش و
پر از زيبايي،
از جنس غرور
دخترانه . و بس
همگون و همسان
و بي خش و تميز،
مثل نجابت. و
وقتي که به
بهاي فراوان
نخ هاي ابريشمش
را مي خريد و
آنها را با
زيبا ترين نقش
هايي که در
خيالش داشت مي
بافت و از
آنها پرده مي دوخت
و اطرافش مي
آويخت... زندگي
من زمينه همه
نقش هاي
ابريشم باف او
بود. نقشه
زندگي من بود
که او مي بافت
و نقش مي زد،
با خيالش نقش
مي زد، خيالي
شاد و شنگول،
پر طراوت و
نقش هايي
رنگين تر از
ترنم، با
ظرافت يک تبسم
حاکي از شادي
آينده و آماده
ساختن خود
براي آينده.
با چنان صبري
ابريشم را مي
بافت که فقط لازمه
بافتن ابريشم
با دست است،
صبري دخترانه،
صبور بود و
صبور ماند و
ماند و ماند ...
او همان سنگ
صبور قصه بود،
صبور مثل سنگ،
مثل سنگ صبوري
که مي داند
آينده اش مثل
يک قصه مي
شکفد و
درپايان پر از
شادي هاي
هميشگي مي شود،
اما نشد! و
چنان شد که يا
بايد سنگ مي
ترکيد يا دل
من و من
بالاخره وقتي
که يک قدمي
مرگ و ترکيدن
بودم، گفتم که
سنگ صبور
بترکد ... هيچ
زني نبايد سنگ
صبور باشد ... من او
را زنده بگور
کردم که دلم
نترکد!
با همه صبور
بود، به جز با
من! اگر
ابريشم زندگي
نقش زيبايش را
نمي يافت،
نفرت دنيا را
بر سر من مي
ريخت! چرا که
من از همه به
او نزديکتر
بودم و او
شهامت نداشت
به هيچکس جز
من روي ناخوش
خود را نشان
دهد. همه روي
خوش او را مي ديدند،
جز من که
محرمش بودم. هر رشته
اي را که مي
رشت، من ديده
بودم. نشان از
آينده ي من داشت.
با آرزو هاي
من بافته شده
بود، با نقش
خاص خوشبختي
من و طرح خواب
هاي من و رنگ
آينده من که
از خوي مردي
که در
تصويرهاي خوشبختي
ام در کنار من
است، مي آمد و
حتي بوي زيباي
روزهاي خوبي را
داشت که فقط
در آينده
اتفاق مي
افتند و رشته
هاي سنگين
اميد آنها را
به امروز مي
بست. حالا همه
نقش ها که
نابود شده
بود، هيچ،
ايمان به صبر
ديگر نتيجه و
فايده اي
نداشت... و اين
او را بي صبر
مي کرد و بروز
بي جربزگي اش
را در بي عملي
اش شديدتر، و ديوانگي
اش را در حضور
من صد برابر
بيشتر. من مي
دانستم که
طلاهاي او
طلاهاي ناب
بوده و حالا
همه قيمت مس
رو ي آنها مي
گذارند. او
اين طلا ها را
از مادر به
ارث برده بود.
پدر آنها را
با هر سخن اش و
با امر و نهي و
فرمان اش
روزانه محک مي
زد و مي ستود.
طلاهايي هزار
ساله يا قديمي
تر که از مادر
به دختر مي
رسيد و به
آساني دزديده
مي شد، گم مي
شد، مثل يک
چرخش نگاه از
سويي به سويي
ديگر. من مي
دانستم که آن
طلاها وجود
دارند چرا که
هميشه من آنها
را براي زن
نگاه داشته بودم.
و من هم متنفر
بودم از اينکه
مي ديدم حالا
همه آن طلاها
مس رقم خورده
و آنها را به
هيچ کاري
نيست. اما
طلاهاي زن متکي
به ذات نيستند
و فقط با
تاييد ديگران
است که ارزش
دارند و حالا
تاييدي در کار
نيست و زن
ورشکست شده.
من مي خواستم
حفاظ او شوم و
حتي سعي کردم
از او دفاع
کنم و
يادم مي آيد ...
روزي را که احمد
آن زن را، با
همه زيبايي و
معصوميت اش،
با همه آرزوهايي
که براي رابطه
اش با احمد
داشت، به باد
کتک گرفته بود
و هي با بي
رحمي
مي زد. من زن
را حس مي
کردم، درک مي
کردم.دردش را
حس مي کردم و
بي انصافي و
بي رحمي احمد
را مي ديدم. من
خشونت احمد را
هميشه مي ديدم
ولي هيچي نمي
گفتم... اين بار
من جرئت آن را
به خودم دادم
که نگاهم را
از زن بگيرم و
به احمد بدوزم
– کاري که بس
برايم سخت بود
چرا که من همه عمرم
به اين زن زل
زده بودم و او
را در مرکز
زندگي ام و
همه دنيا مي
ديدم و هر چيز
ديگري در دنيا
از انعکاسي که
در چشم هاي زن
داشت به من
راه مي يافت. مخصوصا
برايم سخت بود
چشم برگرفتن
از او وقتي که
او ناتوان بود
و ازش خون مي
رفت و کم کم
جنازه مي شد.
جلوي احمد
سينه ستبر
کردم – يعني
نگاهش کردم و
چشم در چشم احمد
دوختم! و به
دفاع از زن
برخاستم. احمد
هويت مرا به
مسخر ه گرفت و
مرا انکار کرد!
انگار که من
هيچ بودم.
جلوي روي خودم
مرا انکار کرد
وباز به زن
حمله کرد ... از
چشم احمد، آيا
من فقط آن زن
بودم؟ ديدم که
او اصلا مرا در
زندگي نديده و
فقط زن را
ديده. همانطور
که من هم
هميشه نگاهم
به زن بود و پا
به پاي او و
چشم در چشم او
مي زيستم.
انکارِ او مرا
دچار سرگيجه
کرد، و انکار
او مرا دچار
ترديد کرد:
"آيا من واقعا
هستم؟" هميشه
خيال مي کردم
که "من مي
انديشم، پس
هستم!" ولي
حالا خودم هم
دچار ترديد
شده بودم،
خودم هم خودم
را انکار شده
مي ديدم. "من
سکوت کرده ام،
پس نيستم!"
آيا من واقعا
هستم؟ يا همه
زندگي من اين
زن است؟ زني
پر از زار و زر
و گريه ناک و
تجاوزشده و
کتک خورده؟
زني پر از
شيون هاي خفه
شده که فقط به
گوش من مي
رسد؟
احمد هيچوقت
دست روي من
دراز نمي کرد
و فقط آن زن را مضروب
مي کرد... شايد
از اين رو که
اصلا مرا نمي
ديد؟! شايد
اگر مي ديد ،
اصلا نمي زد!؟
ها؟ شايد...
راستي، من و
زن که هميشه
باهم بوديم و
درد و شادي
مان يکي بود،
از کي اينقدر
زندگي مان
دوگانه شد؟ من
که هميشه با
او بودم. من که همه درد
او را حس مي
کردم وقتي که
از جواني اش
مي گفت... من هم
مثل او نوجوان
بوده ام و پاک
و بي غش زيسته
ام ومثل او همه
نوجواني ام را
اندوخته بودم
تا به پاي
جواني ام و
بقيه عمرم
بريزم.زمان
دختري، دوران
نوجواني، در
زندگي زن زمان
انتظار است،
انتظار براي باروري
زندگي، نه فقط
باروري بچه،
نه. دختر
منتظر است... تا
دري گشوده شود
و بخت از در در
آيد، که بخت
آغاز زندگي
است و زندگي
همه بخت است و
هر دختري
منتظر آن لحظه
شماري مي کند
که در زندگي
خوش "بخت" شود. مادرم
هميشه از بخت
مي گفت و
پيشاني بلند و
من بخت خوش مي
خواستم و هر
چه مي کردم که
لايقش باشم،
حتي انکار
لحظه هاي
زندگي ام،
انکار نگاهم،
انکار تمناي
بدنم، انکار
حس زنانه ام،
انکار وجود
انسانه ام... به
انتظار بخت. خودم را
در قلک کوچک
نجابت ذخيره
کرده بودم.
قلکي که پدر و
مادرم و اجداد
و فاميل برايم
ساخته بودند و
من مشتاقانه
در آن پس
انداز مي
کردم... لحظه لحظه
و هر روزهاي
زندگي ام را.
گنج من هيچ
رنگ و بويي از
تجربه زندگي
نداشت، هيچ برجستگي
از نوع تصميم،
ابتکار،
اقدام به عمل
و شکست يا
پيروزي در آن
نبود، حتي
شهامت عمل هم در
آن نبود. به
صافي و پاکي و
دست نخوردگي
انفعال بود،
انفعالي مقدس
و نيالوده به
دنياي تجربه و
عمل. گنج من،
عفاف و باکرگي
ام بود در همه
ابعاد هستي
ام. دنياي
باکرگي چنان پاک
و دست نخورده
است که هيچ
واقعيتي در آن
جاي ندارد و
پر است ازرويا
و تخيل و آرزو
و توقع ... يا از
قصه سيندرلا يا از
قصهای ديگر
تصويري به
عاريت گرفته
مي شود از
معصوميت و
پاکي يک دختر
که شايسته همه
نوع فداکاري ازطرف
يک مرد براي
اوست. دختر
زندگي اش را
در حصار حجاب
و حيا در هم مي
کشد و همه
ابعاد هستي را به
محارم خويش
محدود مي کند
و باوسواسي
گيج کننده
پرده انفعال
را با غرور
نجابت مي گستراند
به همه جا، نه
فقط روي
رفت و آمد،
بلکه حتي صدا
و حتي شنوايي
اش. در هر لحظه
اي از زندگي
راه رفتنش را
مي پايد، نگاه
کردنش را،
لباس پوشيدنش
را، معاشرت
هاي بس محدودش
را، حرکاتش
را، صدايش را،
لباسش را،
حجابش را، حتي
صداي پاشنه
کفشش را، و صد
البته صداي
خنديدن و خنده
هايش را، هر
لحظه، هرجا،
در حضور هرمردي
که هيچ، حتي
در حضور هر
زني که شايد
مادر يا
خواهرِ مردي
باشد که به
دنبال اوست و
خواستگارش
خواهد شدو او
را قدر خواهد
نهاد به
اندازه ي همه
پاکي اش وبايد
به آن مرد و به
آن زن – که
خواهر يا مادر
اوست – ثابت
کند که شرم دارد
و نجابت و حيا
و بي تصميمي
کامل انفعال
را و بي ثباتي همه
ثروتهاي لازم
براي يک عروس
خوب را. و عفت و
عصمت اش را
حفظ مي کند و
حياي سنگين اش
را همه جا به
دنبال خود مي
کشد با اميد
به اينکه مردي
صميمي و عاشق
از راه برسد و
يک عمر نجابت
اورا به حساب
و ذخيره ي
محبت هاي از
پيش اندوخته براي
خودش بگذارد-
محبت هايي
آنقدر صميمي و
بي ريا که حتي
قبل از ورود
او انتظارش را
مي کشيدند - و اين
همه را با
عشقي فداکارا
نه پاسخ بگويد.
انگار که مرد
زاده شده است
که قدر او و نجابت
او را بداند و
او را بگذارد
روي سرش و توي
قلبش و در
زندگي راه
ببرد،
همانطور که
قرار بود بشود
و همه مي
دانستند يا مي
خواستند و راستي
اگر مي شد، چه
خوب مي بود...
ولي نشد، و زن
مي گريد و من
درد او را حس
ميکنم.
از شيريني
رابطه اش مي
گفت.
رابطه اي که هنوز
هم در ذهن اش
همان تعريف را
دارد و تغييري
نکرده حتي
اگرشکسته و يا
هرگز وجود
نداشته و
ندارد... من هم
مثل او شيريني
رابطه را مي
دانم.
شيريني
حسي، مفهومي ،
احساسي ،
غريزي و
انديشه اي رابطه و
عشق ... ازدواج
با يک مرد مثل
پيدايش يک
محور مختصاتي
است در زندگي
که جاي آدم را
در دنيا مشخص
مي کند. روي هوا
معلق هستي و
بخت و آينده
ات تعريف نشده
تا اينکه
ازدواج مي کني
و جايت را
پيدا مي کني...
نمي دانم چرا
زن گمان داشت
که مرد بيچاره
مي تواند واحد
زندگي را در
سطح دنيا
تعريف کند و
براي او جايش
را در دنيا
مهيا کند؟
شايد چون تا
بوده، دنيا
همين بوده.
اما شيريني
عشق همه اش
شيريني پيوند
با يک مرد
نبود، شيريني
پيوند با دنيا
و زندگي واقعي
و اجتماعي بود
و هميشه وحشت
داشت که خود
را جدا از احمد
ببيند و حالا
که احمد ديگر
او را يدک نمي
کشيد، خود را
پرت شده از صخر
ه زندگي به
بياباني بس
دور از اجتماع
مي ديد. راستي
، رابطه وقتي
که هست آنقدر
شيرين است که
همه زندگي ات
را فرا مي
گيرد و همه
چيز زيبا مي شود
و آينده روشن
و تابناک منتظر
تو و او ست. پس
از اين همه
باکرگي
انتظار،
شيريني به حدي
است که تصور
طعم ديگري نمي
رود... و همين
است که حتي
ذره ي خردل هم
در بطن وسيع
شيريني طعم
موحشي به جاي
ميگذارد ، چه
رسد به تلخي
يک گمان بد... که مثل
سم سيانور
زندگي را
مسموم مي کند.
ومن شيريني
رابطه اي را
که او مي گفت
چشيده بودم و
مي دانستم که
راست مي گويد!
راست مي گويد
رابطه شيرين
است، بس
شيرين! آنقدر
که هستي آدم
را فرا مي
گيرد و آدم از
خود بيخود مي
شود و جزئي از
رابطه ميشود.
"من" ديگر
نيستم و فقط
جزئي از "ما"
هستم، و
معمولا هم
تواضع و عشق
مرا جزء
کوچکتر
ميکند، بس
کوچکتر و گم
شده در ابعاد
ديگري. "ما" يي
که مفهومي در اجزا
آن ندارد و
فقط در کل است
که مفهوم مي
شود. من هم در
رابطه تحليل
رفتم و ديگر
من نبودم و شخصيتي
نداشتم از
خودم. شايد
براي همين هم
بود که وقتي
که رابطه داشت
مي
شکست، من زودتر
شکستم. من که
به هر بهايي ،
و اول از همه
به بهاي شکستن
خودم، مي
خواستم رابطه
را حفظ کنم.
اما چه مي
خواستم اين
بها را بپردازم
و چه نمي
خواستم، من
اول مي شکستم
چرا که ديگر
"من" مستقل
وجود نداشت و
من، مستقل از
رابطه نبودم و
شخصيت من وراي
رابطه ام هيچ
مفهومي نداشت.
شخصيت زن
يکپارچه بود،
غرق در دنياي
زنانگي. پنچره
اي به دنياي
بيرون نداشت.
وقتي که تصرف
شد، چيزي از
آن باقي نماند
و به تمامي
تصرف شد. و من
با خوشحالي
تماميت زن را
هميشه جشن مي
گرفتم و آن را
وفاداري مي
ناميدم و
عصمت! من آن زن
را خوب درک مي
کردم. راست مي
گفت. همه حرف
هايش راست
بود. ما، من و
زن، پا
به پاي هم اشک
مي ريختيم و
با تکه پاره
هاي
تصويرگذشته
مان،
تصويرهاي پا خورده
از روياهايي
که هرگز
ميسرنشد و
هرگز پس از
اين هم دست
يافتني
نخواهد بود به
زمين و زمان
رنگ بي عدالتي
مي زديم. باز
به ياد اينکه
آن زمان اين
تصويرها زيبا
بودند ولي
حالا پاخورده
و کثيف وآلوده
اند بيشتر عمق
لجن بي توجهي
را در اطرفمان
اندازه مي
گرفتيم. خيلي
درد داشت که
ما حتي رويا
هايمان را هم
از دست داده بوديم
و روي زمين
خاکي
نشسته
بوديم، زميني
بدون فرش توهم
و بدون نقش
خيال، زميني
از جنس خاکِ
واقعيت!
حالا خاک
واقعيت را به
سرمان مي
ريختيم و بهت
زده هنوز آن
را باور نمي
کرديم! چطور
بدون رويا مي
توان زيست؟!
در حضور من
هميشه
نمايشگاهي از
مظلوميت اش برپا
مي کرد و پرده
هايي از نقش
روياهاي تکه
پاره شده خودش
را به درازاي
زمين و زمان
در اطراف خودش
مي آويخت و در
مرکز دنيا روي
زمين طرح
بکارتي را که
هنوز هم با
همه کهنگي اش
زيبا بود مي
انداخت و رويش
مي نشست و
گناه شوهرش و اين
و آن را در
نياراستن
دنيايش و در
نپختن آش دلخواهش
با دلسوزترين
نوحه ساز مي
کرد. من مهمان
هميشگي سفره
غصه هاي او
بودم، بگذريم
که مهمان
نبودم و سهمم
در سفره بيشتر
از صاحبخانه
بود! من بودم و
او در خلوتي
که به گمان او
همه دنيا در
نديدن و
نياراستن اش
مقصر بود. تکه
پاره هاي رويا
ها را هي در
اطرافمان زير و
رو مي کرديم و
مي گريستيم. و
کارمان شده
بود همين و
همين: به حال
خود زار زدن و
در عزاي آرزوهاي
برآورده نشده
– که هرگز هم بر
آورده نخواهد
شد و فقط درد
وحسرت و شکنجه
ي روحي
برايمان به
ارمغان داشت – گريستن.
من کم کم در
هواي
نمايشگاه
مظلوميت زن دريافتم
که حباب هاي
تحقير را تنفس
مي کنم و وزنم
مي شود وزن
حقارت. چند
بار قلبم گرفت
و منقلب شدم
از اين که
نزديک ترين کس
به من مرا اين
چنين عذاب مي
دهد و مي
جزاند!
ديگر رمق
وناي همدردي
نداشتم و
افسردگي که در
تنم رسوخ کرده
بود، داشت
جايگير مي شد و
کم کم بوي
سکون حقارت مي
گرفتم و در
انديشه ام هم
بوي ماندگي
ياس دائمي مي
شد. بس که از
واقعيت زندگي
گريخته بودم،
ديگر جايي
نبود که بروم
و خواه و
ناخواه با سر
به دامن
افسردگي مي
رفتم. هر جايي
که در اطرافم
نگاه مي کردم
اين زن مغموم
نشسته بود که
من را هم به
نشستن در کنار
خودش وا مي
داشت . من او را
درک مي کردم،
مثل خود او. من
همه عمر با او
بوده ام،
احساساتش
زيبا بود،
اشکهايش
صميمي بود، و
غم اش عميق،
عميق ، عميق.
همه جا او بود
و همه جا احساسات
زيباي شکسته
اش و چشمهاي
مرطوب صميمي اش
و غم عميق اش.
تاسف مي خوردم
به حال او و
دلم برايش مي
سوخت و من هم
سرم را در
انفعال
بيچارگي غرق
مي کردم... از
درون سربر دوش
زن مي گذاشتم
و گريه مي
کردم ... نه براي
خودم، بلکه
براي او ...
هروقت که حرف
و صحبتي پيش
مي آمد، اول
از همه اين او
بود که بهش
توهين مي شد،
بهش تجاوز مي
شد، و حرمت اش
لگد مال معرکه
مي شد. احمد
هرگز دست روي
من بلند نکرده
و نمي کند... او
باشعور و
تحصيل کرده
است، مي داند
که کتک زدن
فايده اي
ندارد جز ايجاد
نفرت و خشونت.
احمد
با حرف هايش
به او تجاوز
مي کرد،
معصوميت او را
به مسخره مي
گرفت و به
حساب بي عرضگي
اش مي گذاشت.
(من که هميشه
به حرف هاي احمد
گوش مي کردم،
هنوز هم سعي
مي کنم تفاوت
معصوميت را با
بي عرضگي درک
کنم). اما زن
معصوم بود و
زيبا و پراز
غريزه و احساس
و شور و... عاري
از خزينه
انديشه و
منطقي که ياري
اش دهد. احمد
لگد مي زد به
باکرگي اش – او
هميشه باکره
بود- و
لگد مي زد حتي
به زيبايي اش،
و او را تا حد
مرگ مي زد. و من
ساکت به بي
حرف شدن او
نگاه مي کردم،
به بي زباني
او و لب هاي
بسته او ... او که
هميشه دنيايي
از حرف براي
من داشت، در
مقابل احمد
مظلوم و ساکت
بود. نزاع احمد
و او هميشه
دلم را به درد
مي آورد. ماتم زده
جنازه اش را
که از تجاوز و
کتک پر درد و
خوني بود مي
نگريستم. سنگيني
او روي دستم
مي ماند و همه
هم و غم من اين
مي بود که او
را مداوا کنم
و يک جوري
زنده نگاهش
دارم... و باز
بعد از اين
همه جريان، که
انگار براي من
بس نبود، گريه
هاي او بود و
گلايه هاي او
از احمد و باز
بيشتر اشک هاي
من و حقارت او
براي او و خودم
که ناظراين
همه معصوميت و
مظلوميت و ناتواني
بوده ام.
اينطور
بود که سالهاي
سال با
اوزيستم و با
او گريستم و
با بي حرکتي
يک شاهد زيستم
و دلم براي
خودم و آنچه
داشته ام، يا
مي انديشيده
ام که داشته
ام، و ندارم و
نخواهم داشت،
سوخت ... و سوخت ... و سوخت.
تا آنجايي که
ديگر کار به
جايي رسيد که دلم مي
خواست خودم هم
مثل دلم
بسوزم. بسوزم
و دود کنم تا ديگران
هم سوزش دل
مرا بفهمند و
درد مرا
ببينند. نمي
خواستم
بميرم، ولي
نبودن در
زندگي برايم احمد
السويه شده
بود ... يا داشت
مي شد. از نظر
حسي احساسي
خاص براي مرگ
يا زندگي
نداشتم، اما
يک "بايد"
درون من
سرکشيده بود،
مي دانستم که
بايد بمانم...
نمي دانستم
چرا؟ اصلا هم
نمي دانستم که
چگونه؟! اما
"بايد" کم کم داشت
رشد مي کرد ...
"بايد" ي براي
زندگي.
"بايد"ي که با
حضور اين زن
سوگوار براي
گذشته و حال و
آينده
همخواني
نداشت.
کم کم
داشتم مي
فهميدم که با
او ديگر نمي
توان زيست، با
کسي که همه اش
عمل را انکار
مي کند، به
تصوير خودش
دلخوش است،
تصويري که
حرکتي در آن
نيست، و از
عمل احمد و
ديگران
اندوهگين و
دلخور است،
شايد همه بايد
مثل او بي عمل
مي بودند؟
شايد او هم
بايد مثل احمد
مي بود؟ نمي
دانستم بايد
چطور مي بود،
ولي مي دانستم
که او از
معشوق بودن و
مظلوم بودن و
مقبول بودن و
همه اينجور
کلمات بر وزن
مفعول بودن مي
گويد و کلمه
هايش هيچ وقت
عوض نمي شود. و
تاسف گذشته را
مي خورد در
حاليکه ذليل
بر خاک واقعيت
نشسته و توان
برخاستن
ندارد و ياراي
هيچ کاري را
ندارد ... چشم به
گذشته دوخته،
و حسرت مي
خورد و افسوس
آنچه را که
اتفاق افتاده
و آنچه را که
اتفاق
نيفتاده. حال
را نمي بيند،
گذشته اش را تا
بي نهايت
آينده اش پهن
مي کند، و او
هم مثل احمد،
من را انکار
مي کند!
ديگر يا جاي
زندگي من بود
يا جاي او. ولي
او بس نمي
کرد، نمي
فهميد. حياتش
همين بود و
تاسف به گذشته
و حال خودش!
همه جواني اش،
نو جواني اش،
رابطه اش، همه
و همه وهمه ...
رابطه اش
شکسته شده بود
و او هم شکسته
شده بود.
رابطه گسيخته
بود و او که در
رابطه حل شده
بود و
شخصيت مستقل
از رابطه براي
خودش نداشت، و
تصوري از رابطه
مستقل از خودش
نداشت. همه
تاروپودش از
هم گسيخته بود
و ديگر يک
پارچه نمي شد.
هستي او
درگذشته اش
ساختن و بافتن
روياها بوده و
حالا که
روياها داغون
شده و در لجن
واقعيت بوی
گند گرفته، نه
تنها به اينکه
روياهايش
تحقق نيافته
مي گريد، بلکه
به اينکه آنها
لجن آلود هم شده
اند و او ديگر
هيچ دستاويزي
ندارد که با
آن زندگي کند،
به زندگي بي
رويايش...
زندگي بي رويا
چيز سختي است،
خيلي سخت! آدمي
بدون ماوا و
مسکن بيشتر
زنده مي ماند
تا بدون رويا
و اميد. روياها
و اميدهاي آدم
مسکن و ماواي
روح آ دم است،
چيزي است که
تحمل سختي هاي
حال را ممکن
مي کند و آدم
را از گزند
باران مصائب و
ياس و
سرخوردگي
مصون نگه مي
دارد و زنده.
احمد راستش
زياد با من
کاري نداشت
حالا که مي
بينم. شايد
چون مرا نمي
ديد، يا نمي
شناخت، نمي
دانم. ولي فکر
مي کنم که من و احمد
هميشه غريبه
مانديم. چه در
ازدواج و چه
در طلاق مان. احمد
با آن زن
ازدواج کرده
بود و وقتي که
من آن زن را
ذره ذره ذره
طي ماهها و
سالها زنده به
گور مي کردم، احمد
مي ديد و مي
فهميد که جاي
کسي يا چيزي
خالي مي شود و
يک چيزي در
رابطه معمول
ما کاسته مي
شود و با چيز
ديگري هم پر
نمي شود ...
ظاهرا من جاي
آن زن را
برايش پر مي
کردم، اما باطنا
او و من هر دو
مي دانستيم که
زن دارد مي
ميرد... و روزي
که هر دومان
مطمئن شديم که
زن مرده است،
به روي هم
نياورديم که
قتلي در کار
بوده، هيچ
کدام مطمئن
نبوديم که کار
کدام یک از ما
بوده... ولي هر
دو بدون حرف
اذعان کرديم
که با هم بيگانه
ايم و به هم
کاري نداريم.
مي خواستم از او فاصله بگيرم، ولي من يک جايي در پشت سر زن پنهان شده بودم، و همه عمرم هم آنجا پنهان مانده بودم. يعني آن زن بود که همه مي ديدندش، که برايش خواستگار مي آمد، که عروس شد، که مرا هم با خود به خانه احمد برد. او بود که زندگي مرا راه مي برد... يا من بودم که خودم را کنيز اوکرده بودم، و او هم برده احمد شده بود. بعد از مرگ او، من ديگر برده احمد نبودم. من و احمد بيگانه شديم. چون که احمد با من ازدواج نکرده بود. اصلا نمي دانم چه در آن زن مي ديد... چرا با او ازدواج کرد؟ چرا نمي خواست مرا ببيند؟ يا من هنوز چهره اي نداشتم که او ببيند؟ که زن چهره ي من بود؟... راستي هم، زن همه هويت مرا زير وزن سنگين خودش پنهان کرده بود. گاهي مي انديشم که من بودم که همه عمر زنده به گور او بوده ام، و او حقش بوده که بميرد. گاهي فکر مي کنم که چرا من و او از اول يکي نشديم؟ گاهي فکر مي کنم که اين دوگانگي چه بيماري رواني است که من داشته ام و با چنين مصيبتي بايد درمانش مي کرده ام؟ و مي دانم که بيماري رواني نيست، و همه