دست ...
مهمانیهای
زنانه را دوست
دارم، پر از
انرژی لطیف و
گرم زنانه ...
دوستیهای ساده
و بیادعا و
بدون
چشمداشت،
دوستیهای دل
و اندیشه... فرصتی
دور از
گرفتاریهای
روزمره و بچه
و شوهر و کار و ...
که به خودمان
برسیم و
خودمان محور
توجه باشیم و
از آنچه دوست داریم
حرف بزنیم و
مشوق همدیگر
باشیم. بگذریم
که در هر جمعی
همیشه کسانی
هستند که تو
هیچوقت نمیتوانی
با آنها احساس
نزدیکی کنی ...
اما جمع صمیمی
است و دوست
داشتنی و به
آن نیاز داری.
وقتی
که رضا که از
تنها ماندن با
بچهها میترسد
و معصومانه میپرسد
"حالا حتما
باید بری؟!"
به
او میگویم
"باید برم،
روحم آب میخواد،
وگرنه از
تشنگی
میمیره..."
بگذریم
که روحم بجای
آنکه مثل گل
باشد و از
آبیاری لذت ببرد،
بیشتر مثل خرس
قطبی است و
گاهی حتی در
مهمانی هم هر
چه تلاش میکنم
از غار یخ
بستهاش
بیرون بیاید،
نمیشود!
این
بار هم در
جلسه
کتابخوانی
زنانه از بودن
در میان
دوستانی که
گرچه زیاد با
هم صمیمی
نیستم، اما بیرودرواسی
از اندیشهها
و احساساتمان رودرو
حرف میزنیم و
بحث میکنیم،
خشنودم.
از
اینکه میبینم
همه خودمانی،
بشقاب بدست، و
سرپا، دور میز
غذا ایستادهاند
و هر دو سه نفر
با هم مشغول
خنده و گفتگو
هستند، لذت میبرم
... اما متوجه میشوم
که یخ خودم آب
نمیشود و نمیتوانم
از غارم به
بیرون بخزم و
با دیگران
صمیمی باشم و
حرف بزنم و
شوخی کنم و در
جمع حل شوم ... خدایا،
چرا روح مرا
غارنشین
آفریدی؟!
شاید
برای این است
که دیرتر از
همه آمدهام.
باید کمی به
خودم فرصت
بدهم. کمی غذا
برمیدارم و
بشقاب به دست
گوشه مبل مینشینم
و دیگران را
تماشا میکنم.
کمکم
دیگران هم میآیند
و مینشینند
... مرجانه میآید
و نگاهی به
مبل کوچکی که
رویش نشسته ام
میاندازد و
میپرسد" جا
میشیم؟"
نگاهی
به باسن او میاندازم
و با خنده میگویم
"آره، نگران
نباش!"
کنارم
مینشیند، و
جواب میدهد
"من نگران
خودم نیستم،
نگران تو هستم
که له نشی!"
حس
میکنم که یخهای
قطبی من از
همین لحظه
دارد آب میشود
... و کمکم از
خودم بیرون میآیم
و به جمع میپیوندم.
ابتدا
شوخی های جمعی
است، و کمکم
صحبت میرود
روی کتاب... طبق
قرار همیشگی
از یک کنار
شروع میکنیم
و یکی یکی نظر
خود را درباره
کتاب میگوییم.
در
طول صحبت نفر
اول احساس میکنم
که کاملا از
غارم بیرون
آمدهام و گرم
شدهام. دیگر
همه هوش و
حواسم در میان
جمع است.
پری
صحبت را شروع کرده
و از جذابیت
داستان که
صفحه به صفحه
و فصل به فصل
او را به
دنبال خود
کشیده، میگوید.
پس از او هر
کسی که صحبت
میکند، نکته
مثبتی در کتاب
دیده و تقریبا
همه از زیبایی
قلم و دقت نویسنده
در توصیف شخصیتهای
داستان تعریف
میکنند گرچه
برخی کتاب را
اندکی طولانی
میدانند، و
برخی دلشان
نمیخواسته
که کتاب تمام
شود...
از
صحبت همان چند
نفر اول اما
کاملا روشن میشود
که کتاب برای
همه جالب است
و نویسنده
کتاب یعنی
آقای م. شخصیتهای
کتاب را خیلی
دقیق تصویر
کرده است و
حتی درک احساس
زنانه را
بخوبی منتقل
میکند.
عالیه
از اینکه نویسنده
آرمان دوستی
را به زیبایی
در تاروپود
زندگی روزمره شخصیتهای
کتاب بافته،
تعریف میکند.
... صحبتها
را با ولع مینوشم.
شاید از این
رو که کتاب
مورد بحث را
واقعا
پسندیدم و از
خواندنش لذت
بردم...
نوبت
مرجانه که میرسد
از طنز شیرین
نویسنده میگوید
که گاه در اوج
تلخی داستان
جا داده شده
ولی فضای
داستان را نمیشکند،
و برعکس، آن
را واقعی تر و
ملموستر
جلوه میدهد.
پس
از مرجانه
نوبت من است.
نیمخیز میشوم
و لب مبل مینشینم
و با هیجان از
تاثیر کتاب
روی خودم و
احساساتم حرف
میزنم ... و از
ظرافت بیان
این مرد در
توصیف شخصیتهای
زن داستان،
بویژه جایی که
مربوط به
احساس دست زن
برای تماس با
بدن مرد است ... و
توضیح میدهم
که وقتی رضا زندان
بود و سالها
از پشت دو
جدار شیشه او
را میدیدم، دست
من ماهها
وسالها
دقیقا همین
احساس را داشت
...
صحبتهایم
تمام ناشدنی
است، اما جلوی
خودم را میگیرم
و نوبت را به
نفر بعدی میدهم.
اما هیجانام
هنوز تمام
نشده ... هیجان
صحبت کردن و
هیجان حاصل از
زیبایی احساسی
که کتاب به من
منتقل کرده...
هنوز
سر مبل نشستهام
و به جلو خم شدهام
که احساس میکنم
مرجانه جملهای
در گوشم میگوید.
هیجان اندیشهام
بلندتر از
صدای اوست و
فقط "دست ..."
را میشنوم.
حدس میزنم با
نظر من درباره
توصیف
نویسنده از
احساس دست آن
زن موافق است،
اما درست
نفهمیدم چه
گفت. بطرفش
برمیگردم،
به مبل تکیه
میدهم و
آهسته از او
میپرسم "چی
گفتی؟" و او
دوباره آهسته
در گوشم زمزمه
میکند و اینبار
حرفش را واضح
میشنوم "دستِ
بزن داره!"
ابتدا
منظورش را نمیفهمم،
ولی بسرعت
متوجه میشوم
که دارد راجع
به نویسنده
کتاب، یعنی
آقای م. حرف میزند
چون یادم میآید
که برادر
شوهرش به
تازگی رسما
نویسنده شده و
با برخی
نویسندهها
دمخور است و
از زندگی
خصوصی آنها
چیزهایی میداند.
اما ... باورم
نمیشود!
آرام،
ولی با چشمهایی
خیره که نشان
میدهد شوکه
شدهام،
نگاهش میکنم.
او با لبخندی
رازآمیز میگوید
"به کسی نگی!"
کم
مانده در غار
خودم فرو روم
که گوشهایم
صحبتهای
ناهید را به
ذهنم منتقل میکند
که دارد نظرش
را راجع به
نویسنده کتاب
میگوید "کاش
شوهرهای ما هم
همینقدر با
احساس بودن و
مارو همینجور
درک میکردن
..." و همه اتاق
با تایید آرزو
و حسرت داشتن شوهری
با احساس مثل
آقای م. میخندند...
و
مرجانه به من
که هنوز از
شوک اولی خارج
نشدهام رحم
نمیکند و در
گوشم زمزمه میکند
"زن دومیاش
هم برای همین
داره ازش طلاق
میگیره!"
گیج
شدهام، به
خودم زحمت نمیدهم
به مرجانه
نگاه کنم ...
شاید چون درون
خودم سرنگون
شدهام و نمیتوانم
حرکت کنم.
افکارم و
احساساتم در
تناقض قرار میگیرند
و از این
تناقض منطق
رنج میبرم و
نمیتوانم
فکرم را سرپا
نگه دارم... ما
زنهای روشنفکر
... جلسه
کتابخوانی... شخصیتها
و احساسات ...
دستِ بزنِ
آقای م. ... همسر
خشونت دیده او
که دارد طلاق
میگیرد ... همه
این مفهومها
با هم تصادف
میکنند و
چیزی سالم از
توی فکرم
بیرون نمیآید...
همزمان دچار
عذاب وجدان
شدهام و از
خودم میپرسم
"اگه به کسی نگیم
و احترام آقای
م. رو حفظ کنیم،
چه کسی احترام
زن و ارزش زندگی
رو حفظ کنه؟!"